تبليغاتX
ن گ ا ر ش

چراغ، قرمز است. پنجره را بسته، بخاری را روشن‌کرده و به ماشین مقابل خیره می‌شود. پسر، شاخه گلی را به موهای دختر می‌آویزد و دختر، لحظه ای در آغوشش فرو می‌رود. دود اسپند، به آرامی محوشان می‌کند... پسرک از میان تمام ماشین‌ها یکراست به پنجره او می‌رسد و می‌کوبد. می‌لرزد و می‌کوبد.. بخاری، روشن و پنجره بسته‌است.

چراغ، سبز شده. ماشینی ایستاده. اشک با صدای بوق‌ها شدت می‌گیرد.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

روزگار دشواری است لاکی. محدود شده ای به همین فضایی که برایت تعبیه کرده‌اند. گاه خشکی را در آغوش می‌کشی و خود را به نوازش آفتاب می‌سپاری و گاه از آب‌ها عبور می‌کنی به امید آن خشکی‌ که تو را در آغوش گیرد. هزار مرتبه از موانع پیش رویت گذر می‌کنی و تکرارشان را نمی‌فهمی. تو به آنسوی آب فکر می‌کنی، به لاکی‌هایی که دور‌اند از تو، به اینکه چرا خانه‌ات اینجاست، چرا موظفی همین غذای بدبو را تحمل کنی، چرا آفتاب نمی‌داند کنترل سرعتش را از دست داده... اما هنوز همین جایی. در اتاقی که روزها ساختمان‌های روبه‌روی پنجره‌اش، رد نگاهت را سدی می‌شوند و شب‌ها شکارچی کمان‌دار درخشان در آسمان، به تیری اسیرش می‌کند. تو هنوز در انتظار آن دو پرنده‌ای با چوب بلند تا به آن‌سوی پنجره و آب پروازت دهند. اما همین جایی، غافل از آنکه سوژه‌ای هستی برای نگارش.

محدود شده‌ایم در فضایی که برایمان تعبیه کرده‌اند لاکی. اما دانه می‌ریزیم برای پرنده‌هامان.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

 

آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان سنجیده‌ام، بسیار خوبان [ن]دیده‌ام، اما تو چیز دیگری [خواهی‌بود]..!

 

پ.ن: زیباست وقتی آفتاب را در آینه‌ی کوچکِ کنارِ ماشین، بدرقه می‌کنم.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

بعلت وابستگی عمیق(!) من و لاکی، ایشان بعنوان هدیه تولد به بنده تقدیم شدند. در این میان یکبار با هم دکتر رفته‌ایم. دانستم که یک سال و هشت ماهش است. باید دوازده ساعت در روشنای باشد و دوازده ساعت در تاریکی.. هر روز با صدای خش خش ناخن‌هایش که بر دیواره‌ی ظرف کشیده می‌شوند بیدار می‌شوم.. غذای مخصوصش را نمی‌خورد.. قهر می‌کند و رویش را برمی‌گرداند. با این حال، در همین چند ماه، تغییرات جالب اندامهایش مشهود است. لاکش رشد کرده.. پوست دست و پایش زبر و ناخن‌هایش بلندتر شده‌‌اند. دارد بزرگ می‌شود.. شبها رویش را می‌کشم و گاه برایش آواز می‌خوانم.. او هم گاهی کمی از غرورش می‌کاهد و در میان دست‌هایم می‌خوابد.. و من.. چراغ را خاموش نگاه داشته.. نفس‌هایش را می‌شمارم..

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

حس عجیبی دارم. تلفیقی از توانستن و نتوانستن. هم‌اکنون چند هزار نفر بدلیل نداشتن دارو در حال جان دادن‌اند؟.. در قالب تمام آن بیماران می‌روم.. درد می‌کشم.. طرد می‌شوم و از درون گُر می‌گیرم.. هنوز هم افکار رسوب شده‌ام در این جوشش درونی می‌چرخند و با نگاهی خیره بر افق، خود را بالا می‌کشند.. آری دنیا در انتظار پایان نامه‌‌ی من است و در روز دفاع‌ام دیگر هیچ بیماری در فقیرترین نقطه‌ی جغرافیایی این جهان، بی‌دارو نخواهد ماند..

باز هم مفهوم پهلو گرفته‌ی حقوق بشر.. سردم است. افکارم ته‌نشین می‌شوند..

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

می‌دانی، این روزها وقتی روسری‌ام را در ویترین مغازه‌ها مرتب می‌کنم عذاب وجدان می‌گیرم. این روزها حین جستجوی  غیرقانونی در سایت‌های علمی برای یافتن مطلبی مرتبط با حقوق مالکیت فکری(!)، نویسنده‌های خشمگین‌ را آنسوی مانیتور می‌بینم. این روزها وقتی آن دو گربه‌ی لرزان را به آپارتمان راه نمی‌دهم گریه‌ام می‌گیرد. این روزها دوست دارم بلال به‌دست در خیابان‌های این شهر قدم بزنم و سرعتم را آنقدر کم کنم که هر چراغ‌ عابر پیاده‌ای قرمز شود. دوست دارم زمزمه‌کنان خیابان‌ها را چهارراه به چهارراه، چپ و راست بروم: بی‌هدف، بی‌دغدغه و آرام. این روزها لذت بوئیدن "بِه" را به خوردنش ترجیح می‌دهم. دلم هوای آن چای‌های لیوانی را کرده با کمی عرق نعناع و اخبار B.B.C که موسیقیِ نوازش چشم‌هامان بود. دلم هوای "خود"ام را کرده که نیمه‌شبها با هم‌صحبتیِ شمع و عود، تک تکِ مردم سرزمینش را دعا می‌کرد و نهایتا تمام جانداران و بی‌جانهای عالم را. "خود"ی که سال‌هاست دفن شده‌است. می‌دانی، این روزها دلم هوای آن خانه‌ای را کرده که با صندلی و چادر مادربزرگ می‌ساختم و برایم امن‌ترین جای دنیا بود.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

غروب بود. دخترک با شانه‌هایی افتاده، سربالایی خیابان را آهسته گز می‌کرد و کفش‌هایی را می‌نگریست که در تمام این شش سال، صبورانه تحمل‌اش کرده‌بودند. نسیم خنکِ پاییزی انگشتان ظریفش را بر پوست جوان وی می‌کشید و آرام به پشت گردنش می‌خزید. دخترک با دقت از حاشیه‌ی قبرستان برگ‌های زردِ خیره بر کف پیاده‌رو عبور می‌کرد تا حرمت در اوج بودنشان را نشکند. قدم‌های آرام‌اش را کمی سرعت بخشید.. ناگهان برگی بی‌هوا در زیر کفشش شکست. مکث کرد. دوباره به راهش ادامه داد. سرعت قدم‌ها بیشتر شده‌بود.. لذتِ شنیدن شکستن برگ‌ها نیز...

 نسیم، سرما را بر جای گذاشت و از لابه‌لای موهایش فرار ‌کرد.. در پیاده‌رو زنی می‌دوید..

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

 

ابتدا آب جوش را درون لیوان ریخت و بعد چای را اضافه کرد.. از تغییر ناگهانی رنگش ترسید. چای دیگر آن طعم همیشگی را نداشت. 

ابتدا دوش گرفت و بعد لاک هایش را پاک کرد.. اما حضور محو شده شان کماکان بر ناخن هایش سنگینی می کرد.

ابتدا خورشت را داخل بشقاب ریخت و بعد برنج را کشید.. مغلوب شدن برنج زیباتر نبود؟

 

پی نوشت۱: امروز صبح تصمیم گرفتم برای ایجاد تغییر(!)، کارهایی که سالها برای انجامشان ترتیب خاصی را رعایت می کردم، طور دیگری انجام دهم. البته آنهایی را که تغییر در ترتیب انجامشان، به نتیجه ی عمل خللی وارد نمی کرد!

تغییر صورت گرقت اما از نوع منفی اش! احساس عدم امنیت کردم! با وجود اینکه می دانستم نتیجه همان است.. حال می فهمم که چرا کیسه ی کهنه ی داروهای مادربزرگ، باید همیشه قبل از چیدن میز، روی آن قرار بگیرد..

 پی نوشت۲: دوست دارم مثل همیشه ابتدا با خوابیدن درختها فصل را حدس بزنم و بعد تقویم را شاهد ادعایم کنم..

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

+ خانه‌مان لرزید. چارچوبِ در، پناهم داد اما.. رؤیایم فرو ریخت...

+ یک هم‌کلاسی با یکی از دوست‌پسرهایش به هم زده بود. می‌گفت که دوست‌ اصلی‌اش در یکی از ممالک خارجه درس می‌خواند و قصد دارد با وی ازدواج کند. اما در این دوران تنهایی و بی‌کاری‌، پسرهای دیگر پناهش می‌دهند. معلم هم قاطعانه تاکید نمود که مبادا دوست اصلی‌اش از ماجرا بویی ببرد..!!!

+ پسرک همیشگی را دیدم با همان صورت سیاه و نگاهی که به زعم من از امید برق می‌زند. کنج پارک، او و بستنی‌اش را پناه داده بود. نگاهش را به من دوخت، بستنی را گاز زد و نپرسید فال می‌خری اما... حافظ هم درآمد که:

" طرف کرم زکس نبست این دل پر امید من    گر چه سخن همی برد قصه‌ی من به هر طرف"..

 

پی‌نوشت: اگر جایی "شادی" را به مناقصه گذاشتند خبرم کنید..

 

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

" صدا، رویا، بهانه، اشک..

آغوش، شانه، شعر، حرف.."

"ندارم"ها را لیست می‌کنم..

 

"آفتاب" از قلم می‌افتد،

کاغذم می‌سوزد،

من هم.

 

انجمادِ نگاهت آب می‌شود،

من و خاطره‌ام خیس.

 

به غمم امید داشتم،

به تو،

و به هر چه بارانِ نابهنگام.

"امید" را هم از قلم انداخته‌ام.

 

دوباره لیست می‌کنم "ندارم"ها را..

 

اینبار،

خود از قلم می‌افتم،

کاغذم سرخ می‌شود،

آغوشت هم.

(نگارش – 1383)


پی‌نوشت: گاهی آنقدر این کی‌بورد خشک می‌شود که نگارش برای جلوگیری از ورود عنکبوت‌ها، ناگزیر از توسل به گذشته‌ها می‌گردد.. زمانی که قلمش خشک نبود..


  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

خانم برومند سلام!

مدرسه‌ی موشها را در سه‌سالگی می‌دیدم. با خساست کپل‌اَش، خشم را درک کردم. با اَداهای نارنجی‌اَش، قهر را. با کتاب‌های عینکی‌اَش، تلاش را. با گوش‌های گوش‌درازش، دقت را. با لرزش سرمایی‌اَش، ترس را و با خوابِ خوش‌خوابش، تنبلی را...

سال‌ها گذشت.. طوفانی آمد که مدرسه‌مان را به هم ریخت. باد، گردوهای کپل را پراکند. لباس نارنجی را پاره‌کرد. عینکِ عینکی را شکست. گوش‌های گوش‌دراز را برید. بر جانِ سرمایی لرزه انداخت و خواب را از چشمان خوش‌خواب ربود..

مدرسه اما نه تنها باقی ماند، بلکه روز به روز تعداد موش‌هایش افزون شد. دیگر کپل‌هایمان، گردوها را تقسیم می‌کنند. نارنجی‌هایمان با همه آشتی‌اند. عینکی‌هایمان بی‌واهمه از بالا رفتن شماره‌ی چشم، بیست و چهار ساعته اینترنت را سیر می‌کنند و به سایرین گزارش می‌دهند. گوش‌درازهایمان به هر صدایی حساس‌اند. سرمایی‌هایمان از حرارت امید، قدم در دلِ زمستان نهاده اند و خوش‌خواب‌هایمان شبها نیز بیدارند. در این میان خوب است یادی از آن آقای معلم کنیم که همواره سعی در حفظ اتحاد و دوستی داشت. چه خوب است که باشیم..

خانم برومند! چه خوب است که "با هم" باشیم..

 

پی‌نوشت1: این متن در پی دعوت ذهن پیچیده (spiral mind) عزیز به نوشتن مطلبی در خصوص همکاری خانم مرضیه برومند با صدا و سیما نوشته شد.

از آنجا که گویا این مقوله نوعی "بازی" تلقی می‌شود، نگارش نیز به پیروی از رسمِ بازی‌ها، دوستان ذیل را برای هم‌صدا شدن دعوت می‌کند:

خانم شبلی (دور از خانه)، ابر، وال، سامان (دوست دارم سرما بخورم)، شبنم (سونات مهتاب)، باهار نارنج، مسافر کوچولو در اخترک 0098، افسانه (اینها را نمی‌گویم)، آوای دور، ر...ه...ا (فراموشی روی آسفالت) و سهل و ممتنع

پی‌نوشت2: این ششمین بار است که پست را می‌گذارم.. تا دفعه چهارم، به تمام اسامی لینک دادم اما با انواع و اقسام خطاها مواجه شدم! لینک دوستان در قسمت "می‌خواند" موجود است! بر نگارش ببخشایید.. فونت هم به هیچ صراطی سازگار نشد.. اگر روزی رفتم، نگویید چرا!

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

وقت‌هایی که سرم با کف شامپو دو برابر می‌شود و چشمانم به شدت بسته است را دوست دارم. صدای شلپ شلپ آب را نیز، خصوصا زمانی که همراه با همان حجم عظیم، روی کاشی‌ها می‌افتد.. تالاپ.. صدایش زنگ خاصی دارد در این تاریکی... دلم صابونی می‌خواهد که PH اَش کم و دایره‌ای شکل باشد و البته کوچک. همین‌جا قورتش بدهم. برود سیاهی را از شُش‌هایم، خاطرات را از قلبم، درد را از معده‌ام، و این دَوَران افکار را از مغزم بشوید..

تق تق.. چشمانم باز می‌شوند. مادر است. می‌پرسند: "صابون نمی‌خوای؟".. اشک می‌ریزم!


محض اطلاع(!): گویا اکسپلورر علاقه‌ی وافری به قورت دادن پست‌ها دارد. و باز هم گویا "همین طوری" و "هفت روز هفته دارم"، پاک کننده‌ی درد‌های او بوده‌اند! خوب است..نه؟!

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

میهمانی بود. ایستاده بودم. هوا گرم بود و نور چراغ‌ها چشمانم را می‌زد.. برای یک‌دور رقص والس دعوت شدم. دستش را جلو آورد تا به میانه‌ی سِن هدایتم کند. لبخندی زدم، دستم را به آرامی در دستش جای دادم اما... شدتِ گرما، از جا جَهاندم. ساعت هنوز شش و نیم بود.. به آفتاب غُر زدم که چه وقت تابش است. پتو را کنار زدم، سرم را در بالشت فرو کردم و چشمانم را با لبخندی بستم  بلکه ادامه‌ی خواب را ببینم. اما بخار شده بود. آن فرد خوش‌بخت را هم به یاد ندارم.

راهی شدم به سوی صرف صبحانه به دعوت یک دوست. زود رسیدم. کمی بعد یکی از میهمانان آمدند و کمی بعدتر میزبان و دیگر میهمانشان. برخلاف تصورم از دشواری دیدار با افرادی جدید در حال و هوای این‌ ماه‌هایم، آنقدر حرف زدیم که ناگهان دیدیم میز صبحانه جایش را به میز نهار داده است.. سخن زیاد بود.. از بیان احساس و ظرفیت پذیرش ردّ آن و نیز عهده‌داری مسئولیت فقط تا حد توان گرفته تا فیلم‌ها، کتاب‌ها. روزنامه‌های هنوز بسته نشده، باز شده و بسته شده. از روز اول مهر و انشای پسر کلاس پنجمی که در پاسخ به تصورش از حقوق، آرزوهایش را این‌گونه نوشته‌است: "من حق دارم ماشین برانم، ماشین مدل بالا داشته باشم، بهترین ویلای دنیا را من داشته باشم و پلیس شوم که ماشین بنز داشته باشم و رئیس جمهور باشم که یک هواپیمای شخصی داشته باشد و در هشتاد روز دور دنیا را بگردم"..

دیدار به پایان رسید. رفتم تا چرخی در بازار قدیمی تجریش بزنم و در آن بوی خاصش نفسی تازه کنم. اما خنکای پاییز، ظهیرالدوله را به یادم آورد. پای تنها رفتنم نبود.. به دوستم خبر دادم که قصد آنجا را دارم. آمدند.. دوباره سلام. همیشه وقتی قدم داخل آن فضا می‌گذارم، از خودبی‌خود می‌شوم. حتی با دیدن آن پیرزنی که سه چهارم حرف‌هایش را نمی‌فهمم. حتی با دیدن آرامگاه شخص ظهیرالدوله که بی‌وضو به حضورش راهم نمی‌دهند. در آرامش سنگ قبرها و درختانش که با صدای لودر و کامیون و فریاد خاک از پشت دیوار هم به‌هم نمی‌ریزد، ابتدا به فروغ سلام کردم. بعد، سراغ قمر رفتم. سپس تجویدی و خالقی... رهی معیری.. خواندنم گرفت. مردد بودم به رها کردنش... اما دیگر، آمده بود.. "همه شب نالم چون نی، که غمی دارم.. دل و جان بردی اما، نشدی یارم"، بر مزار تجویدی و به یاد رهی.. "جزای کردار ستم‌پیشگان دهد نفحه‌ی صور، دوای درد دل دلدادگان بود شورِ نشور.. بسوزد از شرّ بشر یکسر خشک و تر، نماند آخر زین حیوان اثر"، به یاد بانو قمر.. همراهانی را آشنا شدیم. خانمی که پس از بیست و پنج سال آمده بود و تاریخ را با شمارش روزها تا روز رفتنش که فردا باشد محاسبه می‌کرد. چشمانش از اشک پر می‌شد اما لبخند می‌زد به ما و بیشتر به دلتنگی‌اش. ایرج‌میرزا را هم یافتیم که همچنان پس از مرگش دست از رندی بر‌نداشته‌است.. بهار را از دور دیدم. رفتنمان نمی‌آمد. باید می‌رفتیم مثل همیشه. میان دود و بوق و نگاه‌های خسته.

حرف‌ها هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند. خصوصا وقتی کسی گوش‌ِ خوبی باشد برای شنیدنت.  

* نه سبز سیدی، نه سبز میرحسین. سبز همیشه. سبز درخت..

پی‌نوشت 1: چه لذتی دارد که ترانه‌ی اختتام مراسم عروسی واقع در پارکینگ آپارتمان که لحظه به لحظه در طبقه‌ی پنجم همراهی‌اش کرده‌ای، "ای ایران ای مرز پر گهر" باشد.. آنهم با فریاد دسته جمعی تمامی میهمانان در آن پایین و تو در این بالا...

پی‌نوشت 2: این جریان برای دیروز است که بدلیل اداهای بلاگفا امروز پست شد!

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

+ شبهایی که ماه بر فرق سرم می‌کوبد، لذت یک نخ سیگارِ پس از مسواکِ قبل از خواب، غیرقابل توصیف است.

+ دوست دارم جای آن مانتوی سورمه‌ای مدرسه باشم که شب‌ها آخر وقت، پیش از اتو شدن نوازش می‌شود.

+ "دلم گرفته". حوصله‌ای نیست تا با واژگان خوشایند تزئین شود. همین...

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

هشت‌ساله است. با چشمانی درشت و تیز. کتاب اعدادش را آورده تا برای حل آن کمک بگیرد. باید در هر ردیف، به اندازه اعداد سمت چپ صفحه، دایره رنگ کند. به عدد صفر که می‌رسد، مکث می‌کند و نگاه پرسش‌گرش را سوی من می‌چرخاند. می‌گویم: "چرا رنگ نمی‌کنی؟". می‌گوید: "صفر رو چطوری رنگ کنم؟" و به حرف خود می‌خندد. می‌پرسم: "می‌خوای چکاره بشی؟". نگاهش برق می‌زند و شمرده می‌گوید: "دکتر دندان‌پزشک"... درپاسخ می‌آیم که اگر خوب درس بخواند حتما دکتر موفقی خواهد شد... مادرش تعریف می‌کند که پس از شنیدن دستمزد بالای دندان‌پزشک برای پرکردن دندانش، تصمیم بر این شغل گرفته است. برای اول مهر یک کتاب و یک پاک‌کن خریدم برایش. به امید اینکه روزی دندان‌پزشک شود..


پی‌نوشت: این را هم برای خود خریدم.

یادتان است؟...نقاش در هر روز هفته یک نقاشی کرد. پرنده ای سبز، قفس سیاه، دانه هایی زرد... ونقاشی او در ایوان، زیر باران ماند. باران، قفل و قفس را پاک کرد .تنها پرنده مانده بود با شاخه ای گل، دانه ها و ظرفی پر از آب...

وقتی پای صندوق رسیدم، نگاهم به سبدی افتاد که بسته‌های دست‌ساز سنگ‌های بازی یک قُل دو قُل را در خود جا داده بود. با این شعار: "با بازی شما، کودکی کتاب در دست می‌گیرد". بازی می‌کنیم برای بیشتر شدن کتب "خانه کتاب" کودکان روستای مزگاه...

بی ربط نوشت: دلم یک کیف کوله‌ای می‌خواهد به رنگ نارنجی با گل‌های پنچ‌پر سبز. به قدری بزرگ که از پشت فقط سر و پاهایم معلوم باشند.

 

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

دی‌شب جشن تولد پسری بیست و پنج ساله دعوت بودم و امشب به مراسم ختم پسری بیست و پنج ساله خواهم رفت. فاطمی. مسجد نور... اصلا نیازی به فروکردنِ دستمال کاغذی در چشمانم ندارم تا قطره‌ای اشک ببارم و با نگاهی محزون، بازماندگان را تسلی دهم. نه.. سدّ اشک‌هایم از همین حالا شکسته شده و زمان زیادی مانده ا‌ست تا بند بیاید. از مراسم ختم بی‌زارم. از کسانی که برای شیرین شدن دهانشان می‌آیند و طعم حلوا موضوع صحبتشان است. از کسانی که برای نشان دادن خود می‌آیند تا بگویند چقدر فامیل، دوست، همسایه و یا همکار مهربانی هستند. از کسانی که می‌آیند تا به درد خود زار بزنند. و از کسانی که فقط می‌آیند. از خودم بی‌زارم که گویا با وقاحت، در تمام این دسته‌ها جای می‌گیرم..

پ.ن: چشمانم بی‌آرایش است. با خیالی آسوده شانه‌ات را قرض بده.


می‌بارند..

تنهایی‌ها می‌بارند

و میان طعم میوه و آب،

هیچ فرقی نیست.

می‌بارند..

مرگ‌ها می‌بارند

و نگاه‌ها همچنان

به دنبال طعم و رنگ چای است.

زیرِ سنگینیِ حلواها،

له می‌شود اشک..

نه!

طعمی ندارد

همان آب است اشک من.

(نگارش)

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

دیگر نمی‌خواهمش. عادت کرده. به جایش، به من، به غذای ماهی، به آبِ کلردار، به سنگ‌های رنگی، به دودِ سیگار، به بی‌خوابی‌های شبانه، به آوازهای بداهه‌ی فالش، به اشک‌های بی‌سبب... دیگر تقلا هم نمی‌کند. سکون و زندگی تکراری‌اش، روانم را می‌چلاند. حساب کردم وقتی که من با این ابعاد تا انقلاب می‌روم، او هم با آن ابعاد باید تا ونک برود اما.. در ظرفی به قطر پنجاه سانتی‌متر، در پناهِ زیرسیگاریِ شیشه‌ای هم‌اندازه‌ی خود که سقفش ‌شده نشسته و گاه از دریچه‌های کوچکش به من می‌نگرد. دیگر نمی‌خواهمش. زندانی در زندانِ زندانی عذابم می‌دهد.

لاکی از زندان نگارش آزاد می‌شود و به زندانی دیگر می‌رود.

آخرین پی‌نوشت از لاکی‌نوشت: چمدانت را بستم. آغوشت را در گوشه‌ی چپ جا دادم، غذاها را در گوشه‌ی راست. خاطرات را هم درون کیسه‌ای ریخته‌ام که ساعت نه می‌رود کنارِ در. کاری برایت نمانده لاکی.. فقط مرا قَشو کن، برای آخرین بار.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

در حالی که مادرم بدلیل بی‌دقتی دکتر هرچه نیرو بود در حیاط بیمارستان از دست داده و دیگر توانی برای بیرون راندنم نداشت، با سماجتی که تا امروز هم مانده(!) و به طور "طبیعی" که گویا فقط حالت همان روزم بود(!)، به دنیا آمدم.

آن زمان‌ سونوگرافی باب نبود... آنهم مانند امروز، که جنین از همه‌جا بی‌خبر فیلم بازی می‌کند و نشانه‌ی جنسیت مبارکش را عالم و آدم می‌بینند و وقتی کمی بزرگ‌تر می‌شود، والدین تازه یادشان می‌افتد که درس "حیا"یش بیاموزند. بگذریم. قرار بر این بود که اگر پسر باشم، "خسرو" خطابم کنند. شاید به همین دلیل است که رفتارهای "خسرو"گونه‌ام بیشتر از "شیرین"گونه‌هایم است. و شاید به همین دلیل است که همیشه "خسرو گل‌سرخی" را طور دیگری دوست داشته‌ام. تنها پاسخی که تا به حال برای علت وجودی‌ام یافته‌ام، نجات پدر بوده و جز این نمی‌دانم برای کدامین هدف والایی چشمانم به روی این دنیا گشوده شد. با ملغمه‌ای از افکار بی‌ربط که به طور عجیب و انگل‌واری با یکدیگر همزیستی داشتند بزرگ شدم. به همین دلیل است که هنوز، نه توانستم بین عقایدم، علامت "جمع" را بگذارم و نه اینکه از زندگیم "کسر"شان کنم. با این اوصاف فکر می‌کنم وقتی لالایی شب‌های کودکی، "مرا ببوس" و اکثر ترانه‌های مرضیه باشد،لابد با ترانه‌ی احتمالیِ "چه خوب شد که مُردی"(!) اثر ساسی مانکن، در آغوش خاک خواهد خفت.

عاشق آب‌بازی و تاب‌بازی و از همه مهمتر سِرلاک بوده و هستم. خصوصا سرلاک‌هایی که برای برادرم بود اما من نوش‌جان می‌کردم! همیشه خوش‌حال بودم از اینکه تولدم بوی باران می‌داد. بوی دفترهای 60 برگی که پشتشان عبارت گُه‌ا‌ر بار "ز گهواره تا گور دانش بجوی" داشت و شبِ آخر تابستان خط‌کشی می‌شدند و آن مدادهای قرمز که با آب دهانمان به روژلب تبدیل می‌شدند و پاک‌کن‌هایی که روز دوم مدرسه شکسته ‌می‌شدند و کیف‌های کوله‌ای که با معیار تعداد جیب‌هایشان خریده می‌شدند‌. اما امسال...

 

پ.ن: رفته بودم خود را سورپریز کرده و کیک بخرم. وقتی گفتم روی‌اَش تولدم را تبریک بگویند(!)، آقایی که نزدیک‌ام بود متوجه نام‌ام شد و پرسید: پدر و مادرتان هم مثل من و همسرم، آینده‌نگری(!) کرده و شما را نگار نامیدند؟!

گفتم: "اگر منظورتان از آینده‌نگری اینست که مانند اسم‌ام، "یار" و "معشوقه" و "همدم" کسی باشم، نه!" و در ادامه نگفتم که اتفاقا اصلا آینده‌ای مانند یک زندگی آرام به همراه چندین فرزند و نوه و نتیجه و نبیره و حتی ندیده برایم ندیده‌اند! زیرا نام را به یادِ "نگار"، معشوقه‌ی "کوراوغلو" انتخاب کردند. مبارزان جوانی که در راه آرمانشان شهید ‌شدند.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

وقتی هر روز صبح با صدای دریل از خواب بیدار می‌شود، به ازای هر یک دقیقه‌اش، برنده‌ی 100$ جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی هر روز در تاکسی می‌نشیند و نگاه‌های کثیف راننده را نیم ساعت تحمل می کند به ازای هر یک ربعش، برنده‌ی 100$ جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی هر روز در خیابان راه می‌رود و مزاحمت‌ها را فریاد نمی‌کند، به ازای هر یک مترش، برنده‌ی 100$ جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می شود.

وقتی در مسیر نیم ساعته‌ی مترو له می‌شود، نهایتا برنده‌ی جایزه‌ی نقطه‌ی جوش معادل نصف دیه‌ی مرد له‌شده می‌شود.

وقتی اتوبان همت را قدم مورچه‌ای طی می‌کند، به ازای هر نیم ساعتش، برنده‌ی $100 جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی هر روز در ورودی دانشگاه زنی سر تا پایش را برانداز می‌کند و مانتویش را بدن‌نما می‌خواند، به ازای هر کلمه‌اش، برنده‌ی 100$ جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی هر از چند گاهی دستمال کاغذی مردها می‌شود، به ازای هر اتم از ملکول‌های دستمال، برنده‌ی 100$ جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی کودکیش زیر پاشنه‌های میخیِ بلند خرد می‌شود، به ازای هر لنگه‌کفش پاشنه‌بلند، برنده‌ی کل بودجه‌ی برنامه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی هر شب با صدای کامیون و آجر به خواب می‌رود، به ازای هر دقیقه‌اش، برنده‌ی 100$ جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی چهار سال دروغهای دولت را تحمل می کند، به ازای هر ده‌هزارم ثانیه، برنده‌ی 100$ جایزه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی رأی‌اش به راحتی گم می‌شود و سه ماه هم می‌گذرد، به ازای هر روز، برنده‌ی نمی‌دانم بودجه‌ی چه تعداد برنامه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی صدای الله اکبر، لالاییِ کودکش می‌شود، برنده‌ی نمی‌دانم بودجه‌ی چه تعداد برنامه‌ی نقطه‌ی جوش می‌شود.

وقتی روحش به فنا می‌رود، دیگر هرقدر هم که برنده شود مهم نیست...

 

می‌خواهد بیست و هفتم شهریور ماه، ثروتِ بادنیاورده‌اش را که به قیمت تباهی یک‌بار فرصت زندگی میلیون‌ها ایرانی بدست‌آورده، بر فراز این شهر خونینِ داغدار، به شادباشیِ اشک‌هایش بپاشد و فریاد کند که هیچ‌گاه صبور نبوده، نیست و نخواهد بود.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

چسبِ مشکی دورِ دهن لاکی می‌بندم که دیگه بی‌صداییش رو نشنوم.

                   

پ.ن: (حین دیدن روزهای سبز)

مادر: زنجیره‌ی سبز کِی بود؟

من: پارسال. تاریخ دقیقش یادم نیست.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

می‌گویند اگر همیشه همه‌چیز جای خود باشد، زندگی چیزی کم دارد. مثلا خوب است گاهی لیوانی نیمه‌پر از چایِ سرد شده که ردّش هم دورتادور آن افتاده، روی میز باشد. گاهی سطل آشغال، جلوی آینه باشد. گاهی بطری آب، کنار پنجره باشد. گاهی کتاب‌های مرجع، روی زمین باشند. گاهی پرده اتاق، نامیزان باشد. گاهی ردّ سیاه ریمل، روی روبالشتی سفید باشد. گاهی کپه‌ای از موهای کنده‌شده، زیر تخت باشد. گاهی برنج ظهر، نیم‌پز باشد. گاهی چند بشقاب کثیف، روی میز باشد. گاهی چند دانه برنج و کمی خرده‌نان، زیر میز باشد. گاهی دل، سر ‌جایش نباشد. گاهی دست، تنها نباشد. گاهی نفس، تک‌خوان نباشد. گاهی "دو" تا چشم، "یکی" دیده‌شوند. گاهی بناگوش هم حرفی بشنود. گاهی دگمه‌ی پیراهن، بسته نباشد. گاهی دو دستِ حلقه‌شده، دور کمر باشد. گاهی تخت، سنگین‌تر شود. گاهی تن، زیباتر شود.

راست می‌گویند. اگر همیشه همه‌چیز جای خود باشد...

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

خسته‌ام. لحظه ای چشمانم را می‌بندم. پس‌زمینه‌ی ذهن سرخ است. باز می‌کنم. سیاه است. از مجمع قضات مسلمان خارج می‌شوم. نگرانند که تمام نشود. نشود(!) مهم نیست. دلم دشتی می‌طلبد. نه... شور شاید. می‌خواند. درآمد اول را به دوم پیوند می‌زند. چشمانم ردّی شور تا لب‌هایم می‌کشند. آب در ظرف لاکی، بالا می‌آید. بالا و بالاتر... و در رُهاب، سرریز می‌شود.

چشمانم را می‌بندم. لاکی، سوار بر موج، ماهور می‌خواند.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

تصنیف "تا بهار دلنشین" کار مشترک نگارش و لاکی مجوز نگرفت. گویا صدای نگارش موجبات تحریک اجناس مذکر را فراهم می‌آورده. در این خصوص مصاحبه‌ای داریم با استاد شجریان:

  - استاد برخی معتقدند که این تک آهنگ بدلیل صدای نگارش مجوز نگرفت. نظر شما چیست؟

  - من معتقدم "اینها" بدلیل صدای آقای لاکی مجوز نداده‌اند.

  - لاکی؟ مگر نمی‌گویند که صدای زنان موجب تحریک آقایان می‌شود؟

  - خب. "اینها" وقتی معمّم‌نشده‌اش را "هلو" می‌نامند، لابد صدای لاکی را هم "قمر"گونه می‌شنوند.

 

پ.ن: استاد! وقتی گفتید "دلم به درد آمد"، بغض گلویمان را فشرد.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

دوست دارد(!) از دستم غذا بخورد. من هم دوست دارم وقت و بی‌وقت غذایش دهم. مجبور است(!) دور ظرف دنبال غذا بدود. از امروز برنامه‌ی نرمش دارد. باید(!) در تشت بزرگ، سه دور بچرخد. در این‌صورت هم من لذت غذا دادن به او را از دست نمی‌دهم و هم او از فرط خوردن نمی‌میرد. خب وقتی آدم را تحت فشار بگذارند یا خودش بخواهد که فشرده شود(!)؛ مازوخیست می‌شود یا سادیست. شاید هم هر دو! دیروز به این فکر می‌کردم که اگر قفسه‌ی سینه‌اش را بشکافم چه ‌می‌شود؟ خونش چه رنگی‌ست؟ مثل ما سبز است؟ کشتنش چه لذتی دارد؟ لذت شکافتن لاک کوچکش از غذا دادن بیشتر است؟ یاد آن مستندی افتادم که نمی‌دانم در کدام کشور (تایلند شاید)، میمون را زنده زنده سرو می‌کردند. او را در یک جای مخصوص که در میز تعبیه شده بود می‌بستند، قسمت بالای سرش را می‌بریدند و در حالی که جیغ می‌زد، مغزش را می‌خوردند. غذای گران‌قیمتی هم بود. مخصوص اعیان‌نشینان(!). قدرت که شاخ و دم ندارد، اگر داشته باشم‌اش شاید دیگر هیچ چیز جلودارم نباشد. حتی جیغ لاکی...

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

شبها روی خانه‌اش شال سبزم را می‌اندازم تا نور چراغ اذیتش نکند و با فکر خنده‌ها، زنجیره‌ها، خیابان‌ها، فرارها، شعارها، آغوش‌ها، تب‌ها، اشک‌ها و... راحت(!) بخوابد.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

هیچ حالتی بهتر از این نیست که قضات مسلمان بیکار ICJ  خمیازه‌کشان زل بزنند به تو که در آرامش نشسته‌ای و با موچین افتاده‌ای به جان پاهایت. خب ‌کسی نیست بگوید آخر در عصر تکنولوژیِ اپیلیتورهای دو سر و شش سر، چرا انقدر اتلاف "وقت" می‌کنی. "وقت"! مگر نه اینکه از این پس قرار است "شب‌های شعر" در م ج ل س برگزار شوند؟ چون بزرگ است، صدایت اکو دارد و جو‌گیر می‌شوی. برای رمانتیک‌تر شدن قضیه هم می‌توان دورِ سالن و روی پله‌هایش شمع گذاشت. النهایه در این کشور آسیایی عزیز، "واجبی" هم خوب چیزی‌ست. همه جا هم یافت می‌شود. به‌خصوص در ا و ی ن.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

گویا به موسیقی اصیل ایرانی علاقه دارد. طبق معمول در جستجوی راه فرار بود و صدای خِرچ خِرچ سنگریزه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. من هم حین خواندن "بردی از یادم"، مثل گذشته‌ها، Wall-E  بودم البته Wall-E یِ پیش از آمدنِ Eve. گذری چشمم به او افتاد. آرام شده بود. با تمام قوا گردن را دراز کرده و گوش می‌داد. شنونده داشتم! به تک‌خوانی ادامه دادم... "مرا ببوس"، "سر اومد زمستون"... اگر می‌توانست بخواند، در هم‌آوازی نگارش و لاکی، شاید صدای "ویگن" می‌شد.

 

P.S. coming soon: Laaki ft. Negaresh (Ta Bahar e Delneshin)۱

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

وقتی کودکیمان را در انواع و اقسام چیکن‌ها قل بخوریم، بهتر از این نمی‌شویم خب. لابد از چیکن اِسکول، چیکن‌ های‌اسکول، چیکن‌ یونیورسیتی، چیکن‌ پارتی و چیکن‌ پارک می‌رسیم به چیکن‌ پارتنر(!) آنهم احتمالا از نوع هات و چیلی! هر‌چه باشد از لاکی بهتر است نه؟!

نه. فردا خودم را به اولین صومعه معرفی می‌کنم.

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

گفته بودی برویم یک جای دور. به هیچ‌کس هم جواب پس ندهیم. هیچ‌کس. یادت هست؟ هیچ‌کس. قول داده بودم هیچ‌کس را از محل اختفایمان آگاه نکنم. نه از خوف کشته شدنم با تفنگ تو. نه. می‌خواستم هیچ‌کس نباشد.

خب، نشد که برویم. می‌روم بلال بخورم. بی‌تو. با هیچ‌کس.

 

  ن گ ا ر ش    | لینک  | 

لاکی... خوابی؟ مثل کودکی‌های منی که با رفتن برق‌ در هر ساعتی از شب، پلک‌هایم سنگین می‌شد. فکر‌هایت به کجا رسید؟ خسته‌ای. این‌‌بار تو بخواب...

پ.ن: کاش کوچک می‌شدم. در حدود همان هشت سانتی‌متر. می‌آمدم با هم این ظرف مدور را گز می‌کردیم و خسته نمی‌شدیم. با هم میگو می‌خوردیم و روی سنگ‌ها راه می‌رفتیم. با کوچک‌ترین صدایی در لاکمان گم می‌شدیم. می‌توانستم از زیر آب هم نگاهت کنم. دنبالت بدوم. شب‌ها تو مثل همیشه دست راست و پای چپت را می‌کشیدی و دست چپ و پای راستت را قایم می‌کردی. من هم روی آن قلوه‌سنگهای سفید می‌خوابیدم. آغوشت باید مهربان باشد، نه؟

  ن گ ا ر ش    | لینک  |